|
|
|
|
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 1:51 توسط ابی
|
|
||
|
|
|
|
|
ديوانه شدم ؛ و خسته و خاموش از اين ديوانگي ، بي اختيار به در و ديواري مي زنم كه حالا سهم كوچك من است از دنياي نا چيز شما ( اين هم ديالوگ من آقاي نويسنده ) . تكرار مي كنم : ديوانه شدم و اين همه تناقض براي من كه حداقلش دستانم از تجربه هاي مكرر و اطلاعات رنگين شما خاليست ؛ خالي شده و همين حالا كه مي نويسم ناتوان تر از سال قبلم ، احتمالا بايد بدور از انصاف باشد . و به احتمال قوي تر آخرين پرده از اين نمايشنامه هم در ديوانگي من خلاصه مي شود . آنهم به مشورت هاي نه طولاني كه كوتاه و پنهانيتان . عاليست و براي من كه لوياتان را خوانده ام و بيگانه را زيباترين مي بينم سناريوي خوبي بود خانم نويسنده . بايد به گذشته برگردم به جايي در اول نمايشنامه درست همانجايي كه او مي گفت : از اول خط قرار بود كه ندانيم . گذشته ـ پرده اول ـ هنوز صداي رقيق دف را مي شنوم كه از ضربات مداوم دستان مرد بر پوست و صداي رقص زنجيرهاي كوچك و متصل را . مردي كه به اعتراف خودش بيشتر از هر كس و هر چيز به ابهام محتاج است و به استعاره تشنه . دقيق كه نگاه مي كنم ، مي بينم سواحل يك اتاق كوچك را با مساحتي به اندازه درازاي سالهاي يك دوستي ( كه در پرده هفتم تمام مي شود ) ضرب در عمر كوتاه صداقتي مبهم ، به ارتفاع تلاش براي يك اتفاق بزرگ . آن جا كه به مدت يك هفته و شايد هم كمتر مكان نويسندگي دروغ هاي پي در پي بود و تحويل ديالوگ هاي شخصي به رهبري آقاي نويسنده . همه چيز درست از همان اتاق نيم دايره چهار گوشه شروع شد و از يك صبح بهاري و از چشمهاي سياه و خيس شده دختر كه باران تند شب قبل را تو جيه مي كرد . شب قبل كه من تا صبح مي نوشتم و او درست در همان لحظه در زير زميني كه حالا ديگر اتاقش شده و تاج محل روزهاي مستي ، تنهاييش را مي گريست من با شب شباهتهاي زيادي دارم از سياهي چهره گرفته تا ظلمات و تاريكي نگاه و رسوايي قلبم كه به هر صداي خوشي جواب مي دهد . اما تو خانم نويسنده هميشه خود باران بوده اي و مي ماني ، در آسمان پاك و در زمين جاري پرده دوم ـ كاش امروز هم كه قلمم تب كرده و چشم بسته هذيان اين هفت پرده را روايت مي كند و همقدم با من روي اين صفحه به جستجوي قطره اي آب رژه مي رود ، باران مي زد . كاش تابستان نبود با عبور و مرور خطوط گرما بر روي پوست تنم تداعي خاطرات خنك بهار كمي سخت مي شود ، كاش آسمان ظهرهاي تابستان شهامت بر هم زدن رسم ريزش هاي يكريزباران را از دست نمي داد . بگذريم از اين باران و از آن شب و از تمام صبحهايي كه مستانه عصيان مي كردي و با كلامت كه به جز تعدادي واژه چند هجايي چيزي نبود من را به تفكري عميق فرو مي بردي و پرسشي شگفت را در ذهنم نشانه مي گرفتي و اتفاقا هم هر بار درست به نقطه مركز مي زدي و مي رفتي . مي دانستم دليل آن همه بي قراري و هيجان و خنده را مي دانستم و حتي جواب معادله هاي مجهول رفاقتمان را از بحر بودم ، چه بايد مي كردم دو راه بيشتر نبود ، يا دور برگرداني كوتاه به سمت صحراي علي چپ كه انتهايش به ابتداي همان آبادي ديوانه هاي رخ افتاده به جام مي رسيد آقاي نويسنده ، و يا مرگ ؛ مرگ كه اين نوعش كم بود و شيرين و با ذائقه من كه به طعم هاي تلخ مشتاق ترم ، ناسازگار . راه اول را كه به هيبت ـــ ما زاده شده بود ــ برگزيدم ، انسان ... انسان ... انسان . ماندم پرده سوم نمايشنامه اتان با اين انتخاب آغاز شد و اينطور ادامه يافت : تنهايي دل ساده من و غربت خنده هاي خشك شده . بايد عبور مي كردم ، هر چه سريعتر و كوتاهتر از اين راه مي رفتم آزادتر بودم ؛ رها . به فريب ماهي كه بدون آب زنده نبود و فقط داستان مي گفت به دريا زدم . و مثل هميشه به اعماق زيبا و دست نخورده اش سفر نكردم و در سطح ماندم . و به دست و پا زدني حقير قانع شدم ، حتي نشد كه سيگاري روشن كنم نه براي اينكه فرصت نبود ، كبريت هايم نم كشيده بودند . حالا كه غرقم و به سمت بكر ترين نقطه ـ گرداب ـ مي روم ، حالا كه ديگر ماهي نيست و رفته به آرامش آغوشش حسرت مي خورم . دوباره تكرار : كاش باران مي باريد و ماه هم قدري كمك مي كرد و دريا بالا مي آورد من را كه حالا جز وجودي ترك خورده و زخمي از لگد هاي پياي اسب هاي دريايي چيزي نيستم . در پرده سوم اوضاع ظاهرا عاديست اما همه چيز خراب . تنها مانده بودم و غمگين در ميان انبوه پراكنده اي از نگاههاي نزديك ، ميان خنده هاي خالص ، لطيف و عزيزي كه ديگر سهم من نبودند . بايد احمق جلوه مي كردم و اتفاقا تكليف اين قسمت در حماقتم روزانه ام تعيين شده بود . خانم و اقاي نويسنده هروز ساعت 8 براي هم داستان مي نوشتند و يكديگر را توصيف مي كردند ، بي خيال چشمهاي من . يكي ليوان را در حسرت اندام زيباي ديگري يكباره سر مي كشيد و آن يكي بيچاره حتي عينك به چشم نداشت كه ببيند دستش را كجا مي گذارد . فوت هاي پياپي و جريان از اين قرار بود خانم نويسنده : اوه چه گيسوان بلندي پرده چهارم باشكوه تر نوشته شده بود ، ميلاد خانم نويسنده و عطري كه بوي چاي مي داد و گلي كه هرگز خشك نشد . شام اول آن شب در پرده چهارم با پرده شام اخر مسيح قابل مقايسه هم نبود ؛ زيباتر اما نه براي من كه در طي مسافتي طولاني به سه راهيي رسيده بودم كه احيانا يكيش به ابادي مي رفت و آن دو تصادفا به زندان مي رسيدند . پس زنداني بودم ، اسير اما در آرزوي رهايي و پنجره هاي آن زندان سبز رنگ رابط خوبي بود بين من و باد كه هر از گاهي آن شب فريادم را با خودمي برد تا به گوش ميهمانان ضيافت چهارمين پرده نرسد . شما نمي دانيد در پرده چهارم چه كشيدم ، بغض ... بغضي كه مجالي براي شكستنش نبود و تنهايي كه آرام آرام ، عريان و قابل لمس رخ مي نمود . حتي شب براي ماندنم اصراري نكرد ، بي فايده بود بايد مي رفتم و ... پرده پنجم : زمان زمان دلتنگي ها بود و بي تابي هاي نا تمام ، دلتنگ بودم دلتنگ گوشه هاي دنج نگاهشان براي هر سه كه مي شد شش تا و حتي به سرد بونش هم راضي . اما نبود ، هر چه بيشتر جستجو مي كردم يافتنش مشكل تر مي شد . انگار همه چيز خيلي دقيق ربوده شده بود ، مي ترسيدم از آن همه اعتماد . بايد منتظرم مي ماندندشايد مقصر اصلي ارديبهشت باشد كه زيادي مهربان شده بود و يا نه شايد در يا كه در پرده سوم هوسباز بود و هرزه ، آه من هميشه اشتباه مي كنم مقصر صداي سوت شبگرديست كه شبانه به دنبال امنيت در دورهاي ابتدا وانتهاي نزديك كوچه هاي بن بست صداي سوتش را فرياد مي كشيد و گوششان را ناشنوا .( اين اشتباه سوم بود ) همان بن بستي كه آقاي نويسنده ساعتها در آن سرش را به دست مي گرفت و براي دوري از دختري با گونه هاي سفيد و سرد ، اشك مي ريخت . در اين قسمت بود كه سفر كردم ، ندايي كه در شهري ديگر به سادگي مرا به ارامش دعوت مي كرد، چمدانها را بستم و اين بار برهنه وگريان تا شهر دويدم و غروب دشت سمت چپ را نيم نگاهي هم نيانداختم و فقط همين . پرده ششم : آقاي نويسنده بيست و نهم ژولاي وقتي از ولايتش بر مي گشت پس از يك ديدار دوستانه با خانم نويسنده ، مريض شد . درست همان روز : مست ، منگ ، بي هوش ، ضعيف و تشنه ... تشنه . يك روز ، دو روز ، سه روز ، چهار روز ، تمام نمي شد . حتي عطر و پيغام گل هاي سفيد و قرمز هم نتوانست جايگزين عطر ليمويي شود كه به خانم نويسنده اشاره داشت ، دختري كه هر جاي بدنش ... من چقدر با صبر بازي كردم ، چه طور توانستم پست ترين نقش اين نمايشنامه را بپذيرم . چه طور اينهمه مدت پشت چراغ قرمز ماندم به هواي مهربان بودن . چرا يك بار به آنها نگفتم وقتي شما به احساس من تجاوز مي كرديد از من اجازه نگرفتيد كه حالا براي رفتن و كوچ آن بهانه كرده ايد ، در اين پرده كسالت آقاي نويسنده هشدار بود . نمي خواستم اگر روزي به هر دليلي نبود حسرت بخورم كه چرا نگفتم به من چه گذشته است و چگونه براي راضي بودنش و تنها به اين دليل حماقت را تحمل كردم و در پرده بعد لبريز شدم . چيزي نه مثل ريختن كه پرواز . پرده هفتم : ديوانه شدم و اشك كه نيمه شب ها پاياني برايش نيست و خواب كه ميلي براي مصرفش ندارم ، ديوانه شدم و در پرده هفتم است كه مي نويسم و حرف مي زنم بدون هيچ ديالوگ نوشته شده اي . چيزي به نام اعتراف ؛ رها شدم و آرام اين زمزمه بي دليل كه ديالوگ آخر است : من پيش از اين ها مي خواستم طوري پوشيده شفاي نور و مرهم گفت و گو بگويم / اما يكي از ميان شما نپرسيد : / اصلا تو اينجا چه مي كني / يا اين همه اشاره به نقطه چين شكسته يعني چه ؟/ حالا ديگر دير است / فقط به كسي نگوئيد / نمي خواهم باورم كنيد ... فقط مي دانم كه مي فهميد . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 1:48 توسط ابی
|
|
||
|
|
|
|
|
صبر كردن دردناك است ، و فراموش كردن دردناك تر.... ولي دردناك تر از همه ، اينست كه نداني بايد.... صبركني يا فراموش!!!
من نمي دانم فلسفه دوستي ما انسان ها با هم چيست؟ شايد...! ما انسان ها با هم دوست مي شويم تا يكديگر را در رسيدن به كمال كمك كنيم. با هم دوست مي شويم تا طرف مقابلمان را شاد كنيم. و... خودمان هم نشاط را مزه مزه كنيم. دوست مي شويم تا تنهايي يكديگر را فراري دهيم به سمت ابد. ما... من نمي دانم فلسفه دوستي من و تو چيست؟ من مدام فقط به نبودنت فكر مي كنم! مزه تنهايي گرفته تمام وجودم را! ديگر نمي دانم شادي چه طعمي دارد! من هر روزم را با تكرار عبارت هاي تاكيدي و مثبت شروع ميكنم. يك احساس خوبي در رگ هايم وول مي خورد ... اما... فقط كافيست به خلا نبودنت فكر كنم. ديگر خبري از آن احساس خوشايند نيست كه نيست! ... لطفا فلسفه دوستي بين خودمان را براي من تعريف كن؟!!! تو چه جوري مي تواني بدون من زندگي كني؟! توئي كه سه قرن پيش مي گفتي " دوستت دارم". توئي كه با مهرباني هايت به من خاطر نشان مي كردي كه برايت ارزش دارم. حالا فلسفه اين تنهايي و دلتنگي و ... چيست؟ اين فقدان خواسته يا نا خواسته ات را ترجمه كن برايم، بگو ... من سرو پا گوشم! ! ! من اين شهر شلوغ غربت زده را نمي خواهم. دارم با پرنده ها و درخت ها بيگانه مي شوم! كاشكي دير نشود! كاشكي جنون دست از سر نوشته هاي من بردارد، كاشكي! دلم براي سلام هاي معطرت تنگ شده، عزيز روزهاي زندگي! كاشكي رمز وجودت را مي شناختم... تا هرگز تنها نمي شدم... مي بيني ؟!سطر به سطر نوشته هايم لهجه دلتنگي شديد ، به خود گرفته اند؟! راستي !اين نوشته ها را هنوز مي خواني ؟! اگر پاسخت "آري" ست ، كاري بكن كه فلسفه دوستي ، زيباترين فلسفه زندگي مان بشود! ! !
روي آن شيشه تب دار تو را «ها » كردم اسم زيباي تو را با نفسم « ها » كردم شيشه بدجوري دلش ابري و باراني شد شيشه را يك شبه تبديل به رؤيا كردم با سر انگشت كشيدم به دلش عكس تو را عكس زيباي تو را سير تماشا كردم
°°°°°°°°°°°°|/ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 0:20 توسط ابی
|
|
||
|
|
|
|
|
چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقتو ازت دزدید و به جاش یه زخم کهنه و همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی هنوزم دوسش داری چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز رو دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شده چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بهش بگی چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمد که هنوزم دوسش داری چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و آنوقت آروم زیر لب بگی: "گل من باغچه ی نو مبارک" |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 15:18 توسط ابی
|
|
||
|
|
|
|
|
اعتياد به كراك سبب از بين رفتن درد و خروج استرس و اضطراب از بدن فرد، احساس سرخوشى كاذب و ايجاد تحرك در فرد، بروز رفتارهاى خطرناك و حرفهاى بىربط مي شود. ( اثرات مخرب مصرف كراك : ) همچنين از بين رفتن اشتها، كاهش وزن، يبوست، عفونتهايى همچون ايدز و هپاتيت، شكنندگى پوست، پيرى زودرس، افزايش فشار خون همراه با آزادسازى هيستامين كه خارش در فرد ايجاد مىكند، از آثار مصرف اين ماده در دراز مدت است، همچنين اثرات تخريبى مصرف موادى همچون شيشه، كريستال و كراك چندين برابر ترياك و هروئين بر روى مغز و اعصاب مي باشد. نشانه هاي هشدار دهنده در هنگام مصرف کراک: معتادان به كراك، ممكن است حالات رواني اسكيزوفرنيك، توهم و خطاهاي حس را نيز تجربه كنند. كساني كه مصرف كرك بسيار زيادي دارند در يك binge (مصرف) تمام اين حالات را از سر مي گذرانند، عده اي از اين افراد در اثر ابتلا به پارانويا و افسردگي ناشي از مصرف دائم كراك، دست به خودكشي يا جنايت مي زنند. تاثيرات فيزيكي مصرف كراك: هچنين مواظب پول توجيبى فرزندانتان باشيد. پول توجيبى زياد در سيگارى شدن نوجوانان تاثير بسيار زيادى دارد، همچنين قرار گرفتن در جمع دوستان ناباب و نداشتن قدرت «نه» گفتن آنها را به سوى مصرف مواد مخدر مىكشاند. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 0:26 توسط ابی
|
|
||
|
|
|
|
|
نصرت و يارى حضرت قائم با يارى حضرت سيدالشهداء(عليهما السلام)
كيفيّت دوازدهم ; نصرت و يارى نمودن حضرت سيد الشهدا عليه آلاف السلام و التحية و الثناء است ، و اين كيفيّت افضل و اشرف كيفيّاتى است كه در نصرت و يارى آنحضرت بيان كرديم ، و در اينجا معرفت و شناخت سه امر لازم و مهم است: امراوّل : درآنچه ازنظر نقلى و عقلى دلالت مى كند كه به نصرت و يارى حضرت ابى عبدالله الحسين (عليه السلام); نصرت و يارى حضرت صاحب الأمرصلوات الله عليه حاصل مى شود. امر دوّم : دربيان چگونگى نصرت و يارى حضرت سيّدالشهداء صلوات الله عليه و اقسام آن ، و دربيان اينكه بهترين آن اقسام; زيارت و عزادارى آن بزرگوار است. امر سوّم: در بيان بعضى از فضائل و ثوابهاى مهم دنيوى و اُخروى كه متعلّق به آن دو وسيله بزرگ ــ يعنى زيارت و عزادارى آنحضرت (عليه السلام) ــ است ، و اين غير از فضيلت نصرت و يارى بودن اين دو وسيله بزرگ مى باشد. امر اوّل : در بيان آنچه دلالت دارد بر آنكه در نصرت و يارى حضرت ابى عبدالله الحسين (عليه السلام) نصرت و يارى حضرت قائم (عليه السلام) بالخصوص حاصل مى شود ، امّا از نظر روايتى ; در كتاب «نجم الثاقب» از شيخ جليل جعفر شوشترى (رضي الله عنه) در «فوائد المشاهد» نقل شده كه حضرت سيدالشهداء (عليه السلام) در كربلا به اصحاب خود فرمودند : « و من نصرنا بنفسه فيكون معنا في الدرجات العالية من الجنان فقد أخبرني جدّي إنّ ولدي الحسين (عليه السلام) يقتل بطفّ كربلاء غريباً وحيداً عطشاناً ، فمن نصره فقد نصرني و نصر ولده القائم (عليه السلام) ، و من نصرنا بلسانه فإنّه في حزبنا في القيامة ». يعنى: هر كس ما را به جان خودش يارى نمايد ، پس با ما در درجات عاليه بهشت خواهد بود ، پس به تحقيق به من جدّ بزرگوارم (صلى الله عليه وآله) خبر دادند كه: فرزندم حسين (عليه السلام) در زمين كربلا ، در حالتى كه بى كس و تنها و تشنه باشد شهيد خواهد شد ، پس هر كس او را يارى كند; به تحقيق چنين است كه مرا يارى كرده است ، و فرزند او حضرت قائم (عليه السلام) را يارى كرده است ، و هركس مارا به زبان خود يارى نمايد ، پس بدرستيكه او در روز قيامت; در زمره ما خواهد بود. پس مفهوم اين فرمايش اين است كه در يارى حضرت ابى عبدالله الحسين صلوات الله عليه حقيقت و مصداق يارى حضرت صاحب الأمر صلوات الله عليه حاصل مى شود ، و در واقع وجهى كه در بيان اين مطلب تعقّل مى شود ، بر حسب آنچه از بعضى از اخبارى كه در احوال و اوصاف و حقيقت امر حضرت سيدالشهداء صلوات الله عليه ــ ظاهر و واضح مى شود ، خصوص آنچه در واقعه كربلا از ايشان به ظهور رسيد ــ چنين است كه: چون از وجود مبارك آنحضرت (عليه السلام) از محبّت خالص و نصرت و يارى كامل; نسبت به خداوند متعال و در امر دين مبين او ظاهر و آشكار گرديد ، و بوسيله مهيّا بودن اسباب الهيه از براى ايشان از اهل و اولاد و اصحاب و هم بر حسب اقتضاى وقت و زمان و اهل آن طورى كه به آن درجه از محبّت و نصرت از احدى از انبياء و اولياء (عليهم السلام)از اولين و آخرين ظاهر نشد ، گر چه جدّ بزرگوارشان و پدر عاليمقدار شان و نيز عصمت كبرى و حضرت مجتبى و هم همه اولاد طاهرينشان از ائمّه معصومين (عليهم السلام) تا وجود مبارك حضرت صاحب الأمر (عليه السلام) در اصل مرتبه كمال معرفت و خلوص محبت الهيه به همان درجه كمال حسينى صلوات الله عليه يا كاملتر و افضل از آنحضرت بودند ، چنانچه در مقام نصرت الهى هم از هركدام در جهاتى كه مقتضى شد مرتبه كامل و كاملتر از جميع اولياء ظاهر گرديد. و لكن در مقام ظهور و بروز درجات محبّت و نصرت حضرت احديّت جلّ شأنه به حسب اسباب خاصه در كيفيّات زيادى حضرت ابى عبدالله (عليه السلام) از همه ممتاز شدند ، و خداوند متعال هم در مقام عطاياى خاصّه خود نسبت به آن حضرت(عليه السلام) عامّه قلوب بندگان حتّى اولياء و انبياء مرسل خود را از اولين و آخرين مجذوبِ ايشان گردانيد ، ومحبّت ودوستى خاصّه ايشان به شاهد فرمايش نبوى(صلى الله عليه وآله): « إنّ للحسين (عليه السلام) محبّة مكتومة في بواطن المؤمنين »( [19] ) در واقعِ دلها ثابت گرديد. و چنان همه آنها عاشقانه به آن جناب اشتياق پيدا نمودند; كه بى اختيار توجّه به جانب ايشان كردند ، و پروانه وار از هر جانب در هر زمان على الدوام از عرش مجيد در آسمانها و آفاق عالم و اطراف زمينها رو به حرم انور او كرده ، و به زيارت مرقد منوّر او مشرّف شده و مى شوند كه: « مامن نبيّ إلاّ و قد زار كربلا بين قبره و بين السماء مختلفة الملائكة فوج يعرج و فوج ينزل ».( [20] ) و به نوعى همه ممكنات محو او گرديدند كه با ذكر مصيبت و بلاى آن مظلوم صلوات الله عليه قبل از واقع شدن آن مصيبت و بعد از آن ; اهلِ زمين و آسمان همگى محزون و افسرده شدند ، و هر گوشه اى از اطراف و اكناف عالم اقامه مجالس عزايشان را تجديد بنا ، و لوا و پرچم مصيبتشان را در هر عهد و زمانى دائمى و مستمر نمودند. پس بواسطه آن جذبه اى كه خداوند متعال جلّ شأنه از قلوب به جانب آنحضرت (عليه السلام)فرمود ، و آن محبّت حقيقيه ايكه از ايشان در دلها قرار دارد ، و بوسيله آن سعى و كوششى كه پيدا نمودند به سبب اين مقام ; محبّت عامّه ممكنات در توجّه به سوى ايشان و اظهار ذكر آنحضرت (عليه السلام)در محافل و مجالس على الدوام گرديد ، و ذكر توحيد الهى و امر رسالت حضرت خاتم النبييّن (صلى الله عليه وآله) و ولايت و امامت جميع ائمّه طاهرين (عليهم السلام)در زبانها و گفتارها جارى شد . و به اين سبب قلوب همه اهل ايمان به كمال معرفت حضرت احديّت و شناسائى شريعت و احكام و آداب حضرت ختمى مرتبت صلوات الله عليه رهنمون شد ، و به فضائل و مناقب و شئونات امامت و ولايت و خلافت ائمّه اطهار (عليهم السلام)علم پيدا كردند ، و به اين واسطه و سبب در هر عهد و زمانى اركان توحيد محكم شد ، و امر رسالت و شريعت استقامت پيدا كرد ، و آثار امامت و ولايت ظاهر و هويدا گرديد ، پس امر آنحضرت عليه صلوات الله و السلام در هر زمانى نصرت به همه اُمور الهى و همه اولياء او گرديد. و به اين دليل است كه محبّت و موالات هر كسى با ايشان به منزله محبّت با همه اهلبيت (عليهم السلام) و زيارت ايشان زيارت همه است ، و تحت قبّه ايشان بمنزله تحت قبّه همه ، و گريه بر ايشان به منزله گريه بر همه است ، و اداى حقّ ايشان اداى حقّ همه اهلبيت (عليهم السلام)است ، چنانچه در «كامل الزيارات» از زراره از حضرت صادق (عليه السلام)روايت شده كه در ضمن فرمايشاتى فرمودند: « ما من باك يبكيه إلاّ و قدوصل فاطمة (عليها السلام)وأسعدها عليه و وصل رسول الله (صلى الله عليه وآله) و أدّى حقّنا ».( [21] ) يعنى : هيچ مرد مؤمن و زن مؤمنه اى نيست كه براى حضرت ابى عبدالله(عليه السلام)گريه نمايد ، مگر آنكه با فاطمه زهرا (عليها السلام) صله نموده است ، و ايشان را با اين گريه اش يارى كرده ، و با حضرت رسول (صلى الله عليه وآله) صله نموده و حقّ همه ما را اداء نموده است. و همچنين احيا امر ايشان احياء امر همه است ، و نصرت و يارى ايشان نصرت و يارى همه است ، چنانچه در فرمايش نبوى (صلى الله عليه وآله) ذكر شد . و نيز از اين حديث شريف استفاده مى شود كه فرمود با گريه بر ايشان اداى حقّ همه ما ائمّه را نموده است. و از جمله حقوق اهلبيت (عليهم السلام) يكى حقّ مودّت و دوستى با آنها است ، و ديگرى حقّ نصرت و يارى آنها است كه هر دو بر عهده همه مؤمنين ثابت و لازم است. و از اين جهت است كه گريه كننده گان بر ايشان و زائران قبر منوّر آنحضرت صلوات الله عليه مورد دعا و طلب مغفرت و وعده و بشارت شفاعت همه ائمّه اطهار (عليهم السلام)واقع شده اند ، چنانچه به اين مطلب در اخبار بسيارى تصريح شده است . و همچنين شوق و اشتياق به سوى زيارت ايشان علامت و نشانه محبّت مؤمن به همه آنها (عليهم السلام)است ، چنانچه در «بحار» و «تحفة الزائر» روايت شده كه حضرت امام محمّد باقر (عليه السلام)فرمودند: «هركس بخواهد بداند كه او از اهل بهشت است ; محبّت ما را بر دل خود عرضه كند ، اگر قلب او محبّت ما را قبول كند ; مؤمن است ، و هر كس دوست ما است ; بايد در زيارت قبر امام حسين (عليه السلام) رغبت كند ، زيرا كه هر كس زيارت كننده آنحضرت صلوات الله عليه است; ما او را دوست اهلبيت مى دانيم ، و از اهل بهشت است ، و هركه زيارت كننده آنحضرت نيست ايمانش ناقص است.( [22] ) پس با اين بيان آنچه در اخبار زيادى در بعضى از خصوصيّات مذكوره وارد شده است; روشن مى شود كه ; هركس به هر عنوان و در هر زمان امر حضرت ابى عبد الله صلوات الله عليه را احياء نمايد ، و ايشان را نصرت و يارى كند ، خصوصاً به عنوان زيارت و اقامه عزا ، پس امر حضرت قائم صلوات الله عليه را احياء ، و آنحضرت را نصرت و يارى كرده است . و بوسيله هرمصداقى كه بنده مؤمن در انصار حضرت سيّدالشهدا (عليه السلام)داخل شود; به همان وسيله در انصار حضرت قائم (عليه السلام) داخل شده است ، و به درجه رفيعه و عالى آنها فائز شده است ، خصوصاً اگر بااقامه مجالس تعزيه و برپا نمودن اساس بكاء و ابكاء وجزع و ندبه و حزن برمظلومى حضرت ابى عبدالله(عليه السلام)باشد . بواسطه آنكه مصيبت جان گداز كربلا و آنچه بر اهلبيت اطهار (عليهم السلام)وارد شد; از جراحت قلوبشان و تألّم خواطرشان و هتك حرمتهايشان و جريان اشكشان تا قيامت باقى و دائم است ، بخصوص تا زمانى كه خونخواهى آن بزرگوار و اصحاب و انصار شان نشده است ، چنانچه به اين جمله در اخبار و آثار زياردى كه از ائمّه اطهار (عليهم السلام)نقل شده ; تصريح شده است . پس در اين زمان صاحب اين مصيبت عظمى در اين عالم كسى جز وجود مبارك حضرت صاحب العصر و الزمان (عليه السلام)نيست ، و واضح است كه نوعِ ظاهر از نصرت و يارى شخص مصيبت ديده و صاحب عزا حضور در مجلس عزاى او و همراهى با او در گريه و حزن است ، و بهتر از اين ; خدمتگذارى در انجام دادن اساس مجلس عزاى او در هر جهتى از جهات آن است . چنانچه در حديث زراره فرمود : «هركس بر آن مظلوم گريه نمايد ; در واقع حضرت صديقه طاهرهسلام الله عليها را در آن گريه اش يارى نموده است.( [23] ) پس اين بيان كه مستفاد از تعداد زيادى ازاحاديث واخبار بود ; واضح شد . و نيز بالوجدان و العيان در جميع نظرها و در همه عصرها و در اكثر شهرها; آثار آن ظاهر است كه در اين كيفيّت از نصرت و يارى حضرت ابى عبدالله (عليه السلام)نسبت به آنحضرت يعنى حضرت صاحب الامر (عليه السلام) ــ نصرت و يارى محقّق مى شود ، و اين يارى هم نسبت به شأن رفيع و مقام جليل ايشان است كه بدين وسيله ذكر ايشان در محافل و مجالس دوستان احياء مى شود ، و فضل ايشان در قلوب اولياء ظاهر مى شود ، و هم نصرت و يارى به حال شيعيان و دوستان ايشان است ، كه بدين وسيله از جهات مختلف منتفع و مستفيض مى شوند ، هم در جهت دنيوى كه به بركات ذكر ايشان به رحمتهاى الهيه فائز مى شوند ، و هم در جهت اُخروى ; كه به ولايت و معرفت آنحضرت (عليه السلام) ; و نيز به سائر اركان ايمان هدايت مى يابند . و اين بر وجهى است كه بيان شد . و از همه مهمّتر نصرت و يارى به وجود مبارك آنحضرت صلوات الله عليه است در جميع اُمور دينى و اركان اسلامى ، بواسطه آنكه معلوم شد كه نصرت و يارى امر حضرت ابى عبد الله صلوات الله عليه و ذكر ايشان در هر جهتى ــ خصوصاً سعى در زيارت و اقامه مجالس تعزيه ايشان ــ وسيله اعلاى كلمه توحيد و استحكام و استقامت امر شريعت و رسالت ، و ظهور آثار ولايت و امامت و همه اُمور دينى و احكام و آداب ايمانى و اسلامى مى باشد. و در مطالب گذشته ــ خصوصاً در مقدمه اين گفتار و در فصل اوّل از باب اوّل آن ــ بيان كرديم كه همه اين اُمور دينى از جانب خداوند عالم به وجود مبارك امام و حجّت زمان صلوات الله عليه واگذار شده است ، پس هركس در هر جهتى از آن جهات سعى نمايد ، و در هر وسيله و سببى از آن وسائل و اسباب اهتمام نمايد ، آن نصرت و يارى به آنحضرت صلوات الله عليه در امر دين است ، خصوصاً در حالى كه ملتفت اين مطلب بوده و به خصوصه قصد نصرت و يارى ايشان را بنمايد.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 1:36 توسط ابی
|
|
||
|
|
|
|
|
پنج شنبه ۲۵/۳/۱۳۸۵ در حال عبور از كنار گيشه روزنامه فروشي بودم كه ناگهان پاهايم قفل شد . نگاهي به شرق انداختم ۲۵۰ تومان ، تيتر زده بود ؛ نامه ۵۰ اقتصاد دان به رئيس جمهور : مملكت رو به زوال است . يك نگاه به اين طرف ، يه نگاه به آن طرف انداختم ببينم روزنامه اي ارزانتر هست كه اين نامه را نوشته باشد . ديدم بله اعتماد ملي ۱۵۰ تومان . اعتماد را خريدم ــ نه به بهايي گزاف ــ از خودم خوشم آمد كه چقدر با هوش هستم !!! زيرا متن نامه كه در هيچ روزنامه اي دستكاري نمي شود و اتفاقاً من هم كه جز خواندن نامه كاري با روزنامه ي اين روزهاي ايران ندارم . يك لحظه فكر كردم عجب نابغه اي هستم و ... كم كم خيالاتم داشت به جاهاي باريك مي كشيد كه زود از آن بيرون آمدم . به خانه كه رسيدم سريع به خواندنش مشغول شدم تا ببينم اوضاع از چه قرار است كه اين ۵۰ اقتصاد دان احساس خطر كرده اند و هشدار داده اند . يك مطلب را كه راجع به صندوق ذخيره ارزي بود را درست فهميدم ( مگر نه اينكه صندوق ذخيره ارزي براي اين به كار گرفته شد كه از نوسانات بازار نفت و وارد ساختن شوك هاي عظيم اقتصادي به بازار ايران جلوگيري كند ؟ پس چرا هم اكنون شاهد آن هستيم كه هر از چند گاهي تحت عناوين مختلف و مغاير با اصول برداشت از اين صندوق برداشت مي شود ) و بقيه را نيز يا نمي فهيمدم يا درصد كمي از آن را متوجه مي شدم ، چرا كه اغلب با عباراتي برمي خوردم كه تمامي اطلاعات و آگاهيم را به زير سوال مي برد . اما در ميان حداقل يك چيز را خوب درك مي كردم و آن فضاي حاكم بر نامه بود كه واقعاً اقتصاد ايران را با چالش روبرو مي ساخت . و اما چالش : اتل متل توتوله گاو حسن چه جوره نه شير داره نه پستون شيرش رو بردن هندستون . اين را يكي از بچه هاي هم کلاسیم گفت و بعد سريع بدون وقفه عنوان كرد كه اگر گاو حسن نه شير دارد و نه پستون شيرش را چه طوري به هندوستان بردن ؟ و در مقابل اين ما بوديم كه با چشماني كاملاً گرد و فكري فرو رفته نتوانستيم اين معادله خطير را حل كنيم . در آن جا بود كه معني واقعي چالش را پس از مدتها دريافتم . آيا معني واقعي چالش همان چاله بوده و بعداً محض بوجود آمدن هر گونه ابهامي با چاله ديگري يك ـ ش ـ به آن اضافه شده و يا اينكه نه بر عهده متخصصين امر است ؟ــ از هندوستان كه بگذريم ايران خودمان خوشتر است ــ . علي رغم اقتصاد بيمار و سرايت ويروس مهلك آن به مردم ، كشورهايي چون سوريه ، عراق ، فلسطين و افغانستان از نعمت بزرگ همسايگي با كشوري اسلامي تند و تند بهره مند مي شوند و كمك هاي مداوم كشور عزيزمان ايران هيچ گاه حتي در مواقعي كه خودمان در معرض نابودي بوده ايم از اين كشورها دريغ نشده ، پس به اين نتيجه گيري مهم مي رسيم كه : اتل متل توتوله ، ايران خانم چه جوره ؟ نه گاز مي ده ، نه بنزين ، پولش بردن فلسطين . گمان مي كنم بيان اين ضرب المثل اسلامي ــ ايراني كاملاً به جاست كه چراغي كه به منزل رواست به مسجد نه تنها حرام نيست كه مسجد از اولويت بالاتري هم برخوردار است ، پس بهتر و صحيح تر آنست كه بگوئيم : چراغي كه به منزل حرام است به مسجد رواست . مسئله : ( احتياط واجب آنست كه اشكال نداشته باشد ) . اقتصاد بنزيني : با خودم گفتم با توجه به وضعيت اقتصادي مردم كه ۶۰ ـ ۷۰ درصد از طريق مسافر كشي با ماشين شخصي امرار معاش مي كنند با جيره بندي بنزين و كوپني كردن آن نه تنها وضعيت زيست ( با آن شرايط آرماني از صبح تا شب دويدن ) بدتر نمي شود كه طبق گفته رئيس جمهور محترم كه فرموده بودند امورات مردم با كوپني كردن بنزين هم مي گذرد بهتر هم مي شود چرا كه مشاغل جديدي بوجود مي آيد كه مي تواند گام بسيار بسيار بزرگي در راستاي ريشه كن كردن بيكاري و حل مشكل جوانان كه از دغدغه هاي مهم ايشان هست هم باشد . مشاغل شريف و اصولي كه كمك شاياني به بهبود شرايط بهم ريخته كشور مي كند . از آن جمله مي توان به جعل كوپن بنزين ، كوپن فروشي در ميادين اصلي شهر ، مسافر كشي با اسب ، كالسكه و گاري و در نتيجه كمك به حفظ محيط زيست اشاره كرد . كه تنها سه مورد از اثرات اين تصميم ارزشمند و سنجيده است . البته مهم نيست به ياد دهه ۳۰ ـ ۴۰ و به ياد آن دوران و با افتخار به اينكه ( هر كو دور ماند از اصل خويش باز جويد روزگار وصل خويش ) مي توان اين نوع جديد را با ميل تمام پذيرفت . به خودم مي بالم و افتخار مي كنم وقتي مي بينم نه تنها اقتصادمان در حال ركود نيست كه كاملاً هم پوياست و بر اثر تنها يك مورد از تصميمات ، خدمت گزاران محترم كه از قضا بسيار هم عاشق خدمت هستند و كسي جز اين قشر عاشق خدمتگزاري نيست ، مشاغل جديدي متناسب با وضعيت گذار جامعه ( قرون وسطا) رواج مي يابد كه در نوع خود بي نظير است و چه بسا هر كدام موجب خلق جديدتري هم بشود . روزنامه را مچاله كردم و درون سطل آشغال نيانداختم ، زير آب گرفتم ، خيس كه شد پنجره هاي اتاقم را پاك كردم و به اين انديشيدم كه واقعاً اين جا كجاست ؟ اقتصاد بيمار ، فرسوده ، مرده ؛ جامعه منحرف شده از نظم و ديسپلين زندگي ؛ نظارت هاي اجتماعي كه به صفر رسيده ؛ ساختار جمعيتي جواني كه ديگر فرصت طلايي براي كشور نيست و به چالش تبديل شده ؛ انحراف از فرهنگ آرماني و فرهنگ واقعي ؛ رفتارهاي مورد علاقه حكومت از طريق استفاده از زور ، اقتدار طلبي و نهايتاً ظهور فاشيسم . ماندن و در جا زدن در كليشه و سنت و در اوج ماجرا به آن تعصب داشتن ، سير نزولي منحني اميد كه روندي سريع را طي مي كند ؛ بحرانهاي اجتماعي كه زير پوست شهر نفوذ كرده و تا فوران راهي نمانده ؛ نيروي جوان بي انگيزه و در كنارش هدر دهي همين نيرو و پتانسيلهاي قابل دسترسي كه از مشخصه هاي بارز سيستم هاي اداري ـ اجتماعي بسته ايست كه از درون دچار آنتروپي شده اند ؛ استبدادي جاري كه در آن هر كس به فكر بيرون كشيدن گليم خود از آب است ؛ آسيب جدي به انديشه هاي متعالي در سرنوشت تلخ و گزنده جامعه با آن قوانين كذايي ؛ حكمت و تمدن والاي ايراني كه به واسطه خواست ، كم انديشان ، زياده خواه بي منطق به تاراج رفته احساس حقارت و ترس ، عدم شهامت و جسارت كه جا را براي تفكر و منطق و انديشه و انديشه و انديشه در ذهن تك تك افراد جامعه تنگ كرده ؛ چالش نا فرجام سنت و تجدد در عرصه هاي متفاوت ، سياسي : دولت سالاري ــ مردم سالاري ، اقتصادي : سرمايه داري تجاري ــ سرمايه داري صنعتي ، اجتماعي : آزادي سبك زندگي ــ سبك زندگي واحد سنتي ؛ زيست در فضايي نيمه مدرن ؛ ارائه تصويري مخدوش از آزادي و دموكراسي از سوي روشنفكران !!! خسته ، بي حوصله ، ناآشناي اصول گرا ؛ و در كنارش سركوب حركت هاي آزاديخواهانه كه گاهاً آگاهانه صورت مي پذيرد ؛ عدم نظارت مستمر و پوياي مردن در گذر زمان براي اصلاح حاكميت ( والي و رعيت ) و ... الي ماشاءالله آري اينجا ايران است / زمين / منظومه گازي / كهكشان راه نفتي . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 23:45 توسط ابی
|
|
||
|
|
|
|
|
پارادوكس غريبي ست . آنجا كه كه قدرت وحشي الهامات حقايق ، آرزوهاي آشنا و نشانه هاي ناموزون و سرگردان در سرتاسر وجودت جريان مي يابد . تضادهايي كه هر كدام امروز ژنرالي شده اند در مقام يك تزار روس و درست به همان اندازه خوف آور . ــــ بايد بخندي و تنها به خنده اي مليح و دزدانه قناعت كني تا ساقيان شب و حراميان روز در سرزمين قفقاز نبيند و نرنجند و حرمتي از دست ندهند ـــ . و گرنه دستها ، دستهاي پر حرارت و بي قرار كه ميان آسمان و زمين رها شده اند و بي خيال شكستن شفق به حالتي شاد ومورب به پيكر عظيم هوا چنگ مي زنند . حيواني وحشي كه وجود انسانيش را نه با لابه و زاري كه با رقص و نه به رنج كه با شوق و عشق ،آرام و سحر انگيز به نمايش مي گذارد . در شاهراه گم شده بود ، زير باران يكريز جهل و كينه وجفا . حيران وشكننده در مسير نسيم محبت و شهوت . تخيل نبود ( واقعيتي زائيده ذهن ناتوان ما ، از حقيقت آشكار تر ) در خاموشي شب گفتگوهاش جريان داشت ، آنگاه كه سوار بر كشتي مهتاب در آسمان لاجوردي شنا مي كرد . در يا دريا و آسمان ... شگفتا چه غرابت نزديك و همساني . آه بازهم اين تضادهاي مزاحم كه ميان استانه هاي خويش ايستاده و خيره خيره نگاه مي كنند . مي بيني نشانه گيري دقيق گلوله هاي اجتناب ناپذير تناقض را كه بدقت و بي دليل خاكستر آرامش سالهاي گذشته ات را بر هم مي زنند و تو را كه اكنون مطرود از جامعه اي به سوي سرزميني ديگر كوچ مي دهند . سيبري ؛ شايد مكان مناسبي باشد براي شنيدن ناله هاي آشكار اشعه آفتاب كه سعي در بخشيدن رواني دوباره به سردي جانت دارند . و ديدن قزاقي كه سوار بر قايق در روزهاي گرم همان سرزمين سرد به آب تني مي رود يا معشوقه اي در دست مشاطه گان و عاشقي در بند همان حراميان سطرهاي اول . شايد هم سفري به دره مهجور چاي ، سبز و معطر و خنك ، سرزميني هميشه حي . طبيعتي باران خورده . در پي كشف بوي چوبي خيس ، بوي عطري پاك بر آمده از برگي سبز ، برگي سياه . يا به ديدن دختراني سبزه فام و برهنه كه در كنار رودهاي هندوستان آواز مي خوانند . - مشرق چه دلپذير و مطبوع است - يا نه به زنداني در جزيره باسيل نه براي ديدن اسير كه زندانبان ها . آه پاپيلون بيچاره . شايد هم به تن شب بزنم و حجاب تاريكي را از دشت شب بر دارم و دهكده كوچك بخواب رفته را بيدار كنم و بگريزم ... بگريزم به شتاب روان به سوي سرزميني نفرين شده و شوم كه آرش در بلندترين كوه وقله اش با پيكري نيرومند آخرين تير را به قدرت جانش بر كشيد و بعد ... آرشي كه زنده شده اما اين بار به هيبت زني تنها تنها . صبور، سبز و پريشان كه تا به حال كسي چشمانش را نبوسيده است و در خاموشي شب به خوابگاه دور افتاده و مسكوتش فردي و يا حتي حشره اي هم راه نيافته . زني كه تمام تنش از هيجان يك درد تافته شده ، با نگاهي ناپيدا از عمق چشمان پرهياهوي خويش كه سالها بيرحمانه و مجهول تنها مانده اند . زني كه همه هستيش موم نرميست در دستان صاحبان ضماير اول شخص مفرد ، متكلمين بيگانه و خوشبخت محيط اطراف . پر از شكايت ، آبستن اعتراف . ــ آسمان پاداش مي دهد ــ باران كه ببارد آرزوهاي دروني تحقق مي يابد ، مرزها شكننده ترند . تنفس ، كوچكترين لرزش ها ، قدمهاي بي صدا ، آه هاي آهسته ، اشكهاي ملامت بار و نگاههاي مهر آميز و يا حتي كلامي ناگفته همه چيز در حافظه با تجربه باران ثبت مي شود . اي كاش در خواب زير باران كسي نام بيگانه اي را بر زبان نياورد و يا او براي رفيقه زيبا و دخترك بلند گيسوي قصه حرمسرا كه فرمان خان برايش قانون شده انديشه گناه آلودي را فاش نسازد . تا اين احساس رهگذر هم عاقبت به لهستان برسد . گذشت زمان آهسته شده و زنان جوان به اميد آنكه دل خود يا ديگري را بفريبند به ندرت آرايش با شكوه خويش را تغيير مي دهند . اما هنوز يك چيز ميان اين زمان كند و ركود هستي جالب مانده ، بوته هاي توت فرنگي كه همچنان قرمزند ، زمين خاكي و من سبز ... سبز . هنوز از دورها گاهي صدايي ، در اين نزديكي زماني نجوايي و گاهي اين ميانه فريادي به گوش مي رسد . حركت لبها و زانو زدن و آنگاه آهنگي آشكار از تضرع و التماس ، ملوديي براي اجابت آرامش به كسي يا شخصي نه كه نيرويي ملموس در درون خودت . ــ مي بيني بازهم تضاد ــ در تقديرش تنها يك اميد باقيست ؛ سفر . كجا به دنيا آمد ؟ همان كه زير باران بد گماني و شكنجة كينه با تني كبود در شاهراه گم شد و سر به هوا ماند . وطنش را ترك گفت ؟ نمي دانم از حوادث روزهاي گذشته كه اثري عميق در خاطره ام بر جاي گذاشته تنها درياي بيكران آرام را به ياد مي آورم و مردي در آن بالا بر فراز بادبانها ... بيگانه در پي فتح بهشت ، قسم خورده براي دوئل و گلوله اي كه ديشب در پي اختتام انتظار شليك شد ، درست همانشبي كه شاهزاده خانم مرد ،آگوست1943 با كيفري وحشتناكتر و چپقي كه لاي موهاش خاموش شد . فرصتي براي تقديم آرامش به پيشگاه تو نخواهد بود وقتي شراره جنگ خاموش نمي شود و فرمانروايان مرزهاي روس استانبول را به من نشان نمي دهند ، در اين لنگرگاه بيكران تنها دو پارادوكس غريب ( وقوع يك فعل محال ) انديشه آتشين زندگي و شبح فرحبخش آزادي را پيشكش خواهند كرد : ماندن به قصد رهايي و گريز به اميد خواستن ... ماندن . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 2:48 توسط ابی
|
|
||
|
|
|
|
|
كاش به اين اعتقاد رسيده باشيم كه هر خلقت و آفرينشي و اصلا هر آنچه كه در عالم مادي وجود دارد ( حضور تخيل در هنر ) ثمره اين است كه نا متجلي خود را متجلي كند و به هر چه بنگريم از ناشناخته مي آيد ، آن وقت راحت تريم اگر وقتي به شك يا يقين مي نويسيم به نقاش و شاعر، عكاس و نوازنده و كارگردان و .... بيانديشيم كه آنان نيز وضعيتي دارند چون من . بوم ، قلم ، رنگ و كنته اعتراف نقاشند . مضراب و ساز و حنجره فرياد نوازنده . دوربين و آنچه بيرونش به ثبت مي رسد جستجوي عكاس . مقدمات فراهم يك فيلم يك اثر جاودانه سينمايي تلاش حيرت انگيز كارگردان و ... ديگرانند كه به دنبال نشئگي فرياد پس از سكوت هستند . وشعر كه شاملو مي گويد : نثر يك عكس سياه وسفيد است ، نظم يك عكس رنگي اما آنگاه كه به نقاشي مي رسم شعر را مي بينم . پس مهم نيست چه طور حرف بزنيم اهميت موضوع درهمان يك كلمه حرف است كه بشنويش ، ببينيش ، بدانيش ، بفهميش و باز دوباره بفهميش بشنويش ببينيش ، بگوئيش بگوئيش بگوئيش . اگر نتوانستي سكوت كني ... بفهميش بشنويش ببينيش . مهم نيست كه روي كدام سنگ حك شوي ، ثبت مي شوي ؛ مهم صيقل خوردن توست در روندگي رود . ... ، و حالا من : چراغ قرمز، ممنوع براي هميشه نيست ، زرد هست و هنوز سبزكه ادامه دارد و چه خوب است كه آبي معناي سبز را نمي دهد هر رنگي خودش مانده است با همان اصالت ابتدائيش . هميشه ريشه هاي صندلي در آب بسته مي شود وقتي به تكيه گاهي محكم مي انديشي . والبته اين هميشه مي تواند به وقتي متصل بماند و ادامه دار شود و تو يا سقوط كني يا خيس شوي يا بشكني يا نه به پايه بسته شوي همراه آب ، معطر و محكم نجات پيدا كني آنقدر بروي تا به خاك برسي . سفيد و ساكت . گنجشك هم پرنده بزرگي مي شود وقتي تو عقاب و قناري را هر دو باهم اصلا نديده باشي . زماني هست كه نوك خودكارت در سرماي فروردين يخ مي زند و تو نمي فهمي چرا نمي نويسد ، اشتباه در گزينش خودكار نيست ، ممكن است در انتخاب دوربين و فضاي دروني خودت و مكان نشستن براي نگاه كردن و نوشتن اشتباه كرده باشي . يا اينكه ساده به اين فكر كني سرما وقت شناس نيست يا ... گاهي قدمهاي يك انسان بزرگ هم مي تواند كوچك باشد و كند گام بر دارد اما به سمت هميشه . و به عكس يك ادم كوچك هم مي تواند بلند بلند و تند قدم بر دارد اما به كدام سو ؟ شايد به بلندي حقيري كه هميشه بالايش ماست است و پائنش دوغ و يا زماني به سمت خانه . حالا جالبتر است بداني اتفاقا درهر دو راه سواري از حريم قبيله ... ؟ را مي بيند و دستي هم به نشانه احترام بالا مي برد ، اما نمي داند ، نمي فهمد كه اين پيك است يا تنها يك سوار . به خانه اي مي انديشد كه گاهي همه چيز يك انسان در آن تمام مي شود . اصلا شايد شك كند سوار كه مربوط به اين عصر نيست ، زمان كاديلاك نه اينهم كهنه است و قديمي ، بوق بوق همان اتوموبيلهاي بي مقصد مدل بالاست ، اما نه او به همين هم شك نمي كند . بهتر است كه گمانش در آرامش كه نه در ركود بماند ، چرا كه آشفتگي هم مقدس است اگر به وقتش رخ دهد و آرامش ستودنيست اگر در انساني پريشان و دردمند كه از حلول پديده هاي زندگي در حيرت مانده ، شكل بگيرد . حالا يك گاهي ديگر ؛ مي شود زير سيگاري را بر داري پشت خودت پنهان كني و آن وقت ديگر چيزي براي اثبات كردن روشنفكريت نماند اما من به پيشنهاد خودم كتاب ها را پنهان مي كنم آن وقت موضوع حل مي شود ديگر نه فكري نه فلسفه اي نه بينشي نه پرسشي تمام مي شود و اين محروميت بدتري است از نوع اول . چون تو آنقدر فقير مي شوي كه نمي فهمي كتاب را از دسترس كودك براي آسيب رساندنش پنهان كرده اي يا از خودت براي آسيب رساندن بيشتر . اوه چقدر اينجا در اين گاهي ها و وقتها آدمهاي پر تلاش زياد هستند ، كه هم قدم بلند بر مي دارند هم به سايه و صندلي دلبسته اند و اعتماد دارند . و هم به اصغر و اكبر و محمود و جواد اعتبار زيادي بخشيده اند . اجماع مشروع آدمهاي بخشندة معتمد معتبر . مهم نيست من راحترم كه فكر خودم را داشته باشم : هنوز ساعت ، زمان ، تاريخ به 12 به بامداد كه بيشتر دوستش داري نرسيده ، فكر كن باد بوزد ، ابر حركت كند ، مهتاب پنهان شود ، برگ بجنبد ، شب باشد ، به نيمه رسيده تو باشي و معشوقه ات كنار پنجره درست زير طاق . خسته از اعترافي طولاني لم داده در آغوشش چشم به چشم ش باشي اما نگاهت به آسمان و گوشت به باد كه حالا ابرهاي سياه را وارد ماجرا مي كنند . و سيگار كه هي سر مي خورد به چهره تو كه از سنت پير تر است و هي سياه تر مي شوي . حضرت والا دود ، كه نگران آرايش تو نيستند . اما تفاوتي هم نمي كند تو آنقدر گريسته اي كه چيزي جز ماسيده شدن خطي سياه به چشمت نمانده پس نگران نيستي ... تنها لذت مي بري . باد كه شروع شده بود غليظتر مي شود و غيظش بيشتر ابر هم كمي هيكلش را جابجا مي كند، مهتاب هنوز تكان نخورده ، زمين است كه تخطي مي كند و محكم نمي ماند ، حكم گهواره برايش دیده اند بيچاره . چقدر مسئوليت ها گاهي كوچك مي شوند اما تو هميشه مي گويي زمين زمين است و خاكش بيشتر از آب . اگر هم اشتباه بگويي من آنقدر محو نگاهت هستم كه نمي شنوم . رختخواب هميشه تو را كه در خواب مست مي شوي وسوسه مي كند آغوشش را ترك كني ...اما همينكه از پشت پنجره جنبش برگ و ريشه را همزمان مي بيني ، يكباره خنده اي صورتت را پر مي كند و او به خنده ات مي خندد و ناگهان از خنده اتان اكبر ، اصغر ، جواد ، محبوب و محمود بلند بيدار مي شوند و دوباره باز حمله يك نجواست كهآغاز مي شود ، سحر شروع به قد كشيدن مي كند خنده ها بريده مي شود تو پير مي شوي و او آواره . بعد به چرخ آسمان مي كوبي هلالي تنت را به ديوار مي زني ، و ميخي كوچك به جا مانده از قاب عكسي ، حرير صورتي را كه تنها يادگاريست از او پاره مي كند اما نمي فهمي ، اهميت نمي دهي . دورادور اتاق چرخ مي زني دستي به سرت مي گيري دستي ديگر را به درد و تصوير مشكوكي از خودت به جا مي گذاري و متوجه هم نيستي سينمايي هشت ميليمتري از تو در همين يك لحظه كوتاه ساخته مي شود . او ، نفس هايش ، بوسه هاي ريز ريز و آواز آرامش كه در اين شب بهاري بدون باران تنت را در نورديده بودند به خنده اي كوتاه اما بلند هجرت دوباره اي به ذهنت كرده و تورا كه به نزديكي هاي ارضا شدن از نيمه شب هاي بهاري بدون باران رسيده بودي .... تنها مي گذارد . و حس نمي كني كه اين بار ابرهاي سياه براي صبح كه نزديك است از تو بار بر مي دارند كه اگر ببيني در منتهي اليه وجودت رنج و لذت يكي خواهند شد و وقتي به رو مي رسند يكي به ديگري مبدل . يك به دو ، دو به دو ، يك به يك ، دوبه يك ... هيچ به هيچ . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:52 توسط ابی
|
|
||
|
|
|
|
|
رد خطوط بر جسته پيشاني حكايت از هيجان و غليان قلب دارد در تن ، همچنانيكه رويه موجهاي خليج بازتابي است از ابرهاي طوفاني در آسمان . و برقي اصيل و نهفته در گوشه هاي چشم كه انعكاس بهترين حس هاي دريافت شده است درست از همان زاويه كه در هيچ بلادي نه نقاش و نه عكاس و نه شاعر قادر به خلق تصويرش نخواهند بود . و قامتي خميده كه خود همه حكايت است و ماجرا ( شكوه خش و خش عبور تو از روي خودت ، طلسم سايه اي عميق از غم كه در قعر قلبت مدفون شده و به سمتي ديگر بر آمده ، حديث بي قراري خنده هاي خشكيده و در خلوت سخن گفتن هايي طولاني كه شبانه هايي دراز بي مخاطب مانده اند ) . مزار تازه اي بر پا شده ، پشت اين خميازه هاي بي خيال خميده ؛ خدا خوراك شب مهيا مي كند براي اسكلتهايي با قلب هاي متورم وچشم هاي زاويه دار و تاج و نشان خانوادگي كه در گوشه اي نه چندان دنج در كشوري تهي شده و ويران زير چكمه جباران دفن شده اند و رنج مي كشند ، پيوسته مي نالند و زار زار مي گريند اما همچون پرندگان هيچ انديشه اي ندارند . خيس خيس خاك از مطبخ غيب مي خورند و نرم نرم خاطره مي شوند . ذهنشان زخمي از بوسه هذيان هاي شبانه است و تن هاشان در تب و تاب فرار از تنهايي و تمناي سپرده شدن به تقدير و تكرار ... نمي دانم عقربه ساعت از بالا بلند كدام ارتفاع پرت شد و شكست و چشمان ناباور اينان به اشاره كدامين افسانه بسته شد كه ديگر هيچ كسي حركت آهسته دليجان هاي قبيله زمان را نديد . در چند قدمي همين كوه و دريا و آسمان و جنگل و جنگل بود كه نطفه جلادان در زهدان خميازه ها بسته شد و با اولين عشوه برف از آبستني آينه هاي قامت خميده به دنيا آمدند ، بي سر و بي دست . و با نخستين جنبش بود كه سرشان داديم و دستشان بخشيديم . اينك در عمارت متروك ديروز و قلمرو تازه بر پا شده امروز ، دره هاي خاك و حياط خانه ها هم ديگر بستر آرامش جاودانه مهتاب در چهاردهمين روز تمام شده نخواهند بود . انگار روي اين زمين ، توي همين افق هر كجا كه آدم راه مي رود و مي نشيند سرنوشت محتومش شنيدن هلهله هاي بر خاسته از جشن وصال بي شرمي و فريب است . يا شنفتن فريادهاي نور از توفان هاي بي ايماني به پرتو ماه در همان دره هاي خاك . مزار تازه اي بر پا شده ، زنداني از زوال و انتظار شكل گرفته . زير چرخ اين ارابه هاي پوسيدة سهل گذر ردي عميق از حيرت و سرگرداني بر تنم نقش بسته و این بار بر شانه شريانهاي كوچكم سنگيني مي كند . اين جماعت اعتماد به اعتبار را از دست داده اند و به دنبال اسب چوبي اهالي تروا سال تا سال و ديار به ديار در سفرند . پيرو قانون سايه اند تا تابع حكم آفتاب . من نيز اگر با جريان روان باد آميزشي نداشتم ، اگر آن شب پچ پچ آتش و آب را نمي شنيدم ، اگر به طرح دسيسه يي سر به سجده خاك نمي بردم ، اگر آن شب راز بارش ستاره ها را نمي فهميدم اگر صبحگاهان اشك باران را در طروات گياه نمي ديدم ، اگر همهمه پاك عطش را در حلقوم زنداني بزرگ اما بي نام نشنيده بودم ، اگر نوازش خون را پس از ضربه هاي عشق حس نكرده بودم ، اگر حسرت برف را در يك روز آفتابي نمي ديدم ، اگر بر ذبح نا مشروع آفتاب نماز قسامه نخوانده بودم اگر سايه زلال نگاهش را بر سفره بي رونق ظهرهاي پس از كار نمي ديدم ، اگر اعتراف خنجر را وقتي به خون بي گناهي آغشته است نمي شنيدم اگر اعتياد عشق در سينه مغرب متجلي نشده بود ، اگر ماه فرياد دشنام به ابر و تندر بر نياورده بود ، اگر ابليس در پس پرده شرف و اعتماد و برادري رخ پنهان نمي كرد ، آه اگر به وسوسه يي ملتمسانه از جلوة نگاهي مهربان پيشه ام پيكر تراشي حقيقت نبود و موسيقي ازلي از زمزمة گناه و طلب در گوشم غريوي نيافكنده بود ، سازم را به جانب دريا كوك مي كردم نه به سوي شهر كه زندان است و نه به سمت آسمان كه زندانبان اين زندانيان كوچك .ـ اندكي بدي در نهاد تو / اندكي بدي در نهاد من / اندكي بدي در نهاد ما ... ــ / و لعنت جاودانه بر تبار انسان فرود مي آيد . / آبريزي كوچك به هر سراچه ــ هرچند كه خلوت گاه عشقي باشد ــ شهر را / از براي آن كه به گنداب در نشيند كفايت است / . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 18:12 توسط ابی
|
|
||